مُصْلِحِینَ

إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ ـ ما هرگز جزای مصلحین را ضایع نخواهیم کرد

مُصْلِحِینَ

إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ ـ ما هرگز جزای مصلحین را ضایع نخواهیم کرد

مُصْلِحِینَ

به نام خدا..
به یاد خدا..
و برای خدا..
.........................................................
ما خودمان حجاب هستیم، بین خودمان و وجه الله، اگر چنانچه کسی فی سبیل الله و در راه خدا این حجاب ها را شکست و آنچه که داشت که عبارت از حیات خودش بود، تقدیم کرد، این مبدأ همه حجاب ها را شکسته است، خود را شکسته است و هر چه داشته است در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم کرده است.
...ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدان مان فاصله ای طولانی را باید بپیماییم. . در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جستجو می نماییم.

امام خمینی (رحمة الله علیه)

..........................................................
این وبلاگ توسط یک معلم اداره میگردد.

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۱ آبان ۹۵، ۰۰:۱۶ - خانه سلامتی
    ممنون

مربی فرهنگی

دوشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

همیشه یه لبخند ملیح بر لب داشت . از این جوان خیلی خوشم می آمد. خیلی با محبت بود. خیلی با صفا بود.

وقتی در کوچه و خیابان او را می دیدم خیلی لذت میبردم . آن ایام با اینکه پدرم خیلی مسجد میرفت اما من اینگونه نبودم..

تا اینکه یه روز پدرم مرا با خودش به مسجد برد و دستم را در دست همان جوان قرار داد و گفت : احمد آقا اختیار این پسرم دست شما.

بعد به من گفت هرجی احمدآقا گفت کوش کن . هرجا خکاستی با ایشان بری اجازه نمیخواد و ...

خلاصه مارا تحویل احمدآقا داد. برای من یک نکته عجیب بود!

مگر پدرم چه چیزی دیده بود که این گونه اختیار من را به یک جوان شانزده ساله می سپرد؟!

چند شب از این جریان گذشت من هم مسجد نرفتم یک شب دیدم درب خانه را میزنند. رفتم در را باز کردم تا سرم را بالا کردم با تعجب دیدم احمد آقا پشت در است. 

تا چشمم به ایشان افتاد خشکم زد . یک لحظه سکوت کردم ، فکر کردم اومده بگه چرا مسجد نمیایی؟

گفتم سلام احمداقا به خدا این چند روز خیلی کار داشتم ، ببخشید.

همینطور که لبخند داشت گفت :من که نیومدم بگم چرا مسجد نمیایی من اومدم حالت رو بپرسم، آخه دو سه روزه ندیدمت..

خیلی خجالت کشیدم ، چی فکر میکردم چی شد..

دو سه روز دوباره موقع اذان مشغول بازی شدم و مسجد نرفتم یک شب دوباره صدای درب خانه آمد . من هم که گرم بازی بودم تا درب رو باز کردم از خجالت مُردم. با همان لبخند همیشگی من را صدا کرد و گفت : سلام حسین اقا

حسابی حال واحوال کرد و اما من هیچی نگفتم ، فهمیده بود از نیامدنم به مسجد خجالت کشیدم برای همین گفت: بابا نیومدی که نیومدی اومدم حالت رو بپرسم ...

خلاصه ان شب گذشت و فردا شب زودتر از اذان رفتم مسجد و این رفتن مسجد ما همان و مسجدی شدن ما همان.

شهید احمدعلی نیری

۹۶/۰۹/۲۰
ذی حجر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">